چو زلفت نيز زنّارى به صد سال * نه رُهبان و نه راهب مىنمايد
چه شيوه دارد آخر غمزهء تو * كه خونريزيش واجب مىنمايد
ز ديوان جهان هر روز صد خونش * چنين دانم كه راتب مىنمايد
عجب برجيست « 1 » دُرج دلستانت * كه دو رسته كواكب مىنمايد « 2 »
ز عشقت چون كنم توبه كه از عشق * نخستين مست تايب مىنمايد
بسى با عشق تو عقلم چخيدست * ولى عشق تو غالب مىنمايد
دلم بردى و گفتى دل نگه دار * كه دل در عشق راغب مىنمايد
چگونه دل نگه دارم ز عشقت * كه گر دل هست غايب مىنمايد
غم عشقت بجان بخريد عطّار * كه چون شادى مناسب مىنمايد
376
نه يار هر كسى را رخسار « 3 » مىنمايد * نه هر حقير دل را « 4 » ديدار « 5 » مىنمايد
در آرزوى رويش در « 6 » خاك خفت « 7 » و خون خور * كان ماه روى رخ را دشوار مىنمايد
بر چارسوى « 8 » دعوى « 9 » از بىنيازى خود * سرهاى سركشان بين كز دار « 10 » مىنمايد
سلطان غيرت او خون همه عزيزان * بر خاك اگر بريزد بس خوار مىنمايد
هامش
( 1 ) - مس : عجبتر چيست
( 2 ) - مس : اين بيت را كه به نظر الحاقى مىآيد اضافه داردعجبتر اينت درج دلفريبت * كه در بسته كواكب مىنمايد( 3 ) - سل و فر و مس : ديدار
( 4 ) - فر : نى ذات هر حقيرى ديدار
( 5 ) - سل و مس :
رخسار مىنمايد
( 6 ) - مه : بر خاك خفت . سل : در خاك خفت و خون خورد
( 7 ) - فر :
خسب خون . مس : خسب و
( 8 ) - فر و مس : در چارسوى
( 9 ) - مج : سوى معنى .
فر : در چارسو تو اى دل خود را ز بىنيازى
( 10 ) - فر : سر را فداى او كن كردار