در ره عشق تو سرگشته بمانديم و هنوز « 1 » * نيست اميد كه اين راه به پايان آيد
ماند عطّار كنون چشم بره گوش بدر « 2 » * تا ز نزديك تو اى ماه چه فرمان آيد « 3 »
364
يكذرّه نور رويت گر ز آسمان برآيد * افلاك در هم افتد « 4 » خورشيد بر سر آيد « 5 »
آخر چه طاقت آرد اندر دو كون هرگز * تا با فروغ رويت اندر برابر آيد
يا رب چه آفتابى كانجا كه پرتو تست * هم وهم تيره گردد هم فهم ابتر آيد
چه جاى وهم و فهمست « 6 » كاندر حوالى تو * نه روح « 7 » لايق افتد نه عقل در خور آيد
هر كو ز ناتمامى از تو وصال جويد * در عشق تو بسوزد از جان و دل برآيد
ور از عنايت تو جان را رسد نسيمى * اقبال جاودانى جان را ز در درآيد
هرگه كه شرح رويت عطار پيش گيرد * كام و لبش ز معنى پردرّوگوهر آيد
هامش
( 1 ) - فر و مس : بمانديم هنوز
( 2 ) - مه : گوش بره چشم بدر . سل : چشم بدر گوش بره
( 3 ) - نو و مس : نيز اين غزل را دارد
( 4 ) - فى : بر سر افتد
( 5 ) - مج و سل و فر و مه و مم اين غزل را ندارد . فى و مس : دارد
( 6 ) - مس : فهم و وهم است
( 7 ) - مس :
نى روح