تن كشتگان خود را به ميان خون رها كن * كه چنان تنى درين ره بكفن دريغم آيد
ز فريد مىنيايد سخن لب تو گفتن * كه لب شكرفشانت به سخن دريغم آيد
363
هر كرا دانهء نار « 1 » تو بدندان آيد * هر دم از چشمهء خضرش مدد جان آيد
كو سكندر كه لبت چشمهء حيوان ديدم * تا بعهد تو سوى « 2 » چشمهء حيوان آيد
عقل سركش چو ببيند لب و دندان ترا * پيش لعل لب تو از بُن دندان آيد
هر كه در حال شد از زلف پريشانت دمى * حال او چون سر زلف تو پريشان آيد
وانكه « 3 » بر طرّهء زير و زبرت دست گشاد * از پس و پيش برو « 4 » ناوك مژگان آيد
چون سر زلف تو از مشك شود چوگان ساز « 5 » * همچو گويى سر مردانش بچوگان آيد « 6 »
سر مردان جهان « 7 » در سر چوگان تو شد « 8 » * مرد كو در ره عشقت كه « 9 » بميدان آيد
هامش
( 1 ) - سل و فر : دانهء لعل
( 2 ) - فر : تو سرى
( 3 ) - مه و مس : هر كه بر
( 4 ) - مس :
ورا ناوك
( 5 ) - سل : چوگانباز
( 6 ) - مه : سر مردان جهان در خم چوگان آيد
( 7 ) - مه : همچو گويى سر ما در سر
( 8 ) - مج و سل و مس : در سر كار تو شود
( 9 ) - سل :
كو در ره عشق تو