تشنگان را كه خار هجر نهاد * لب گلرنگ او شراب دهد
غم او زان چنين قوى افتاد * كه دلم دايمش « 1 » كباب دهد
گاه شعرم به دو « 2 » شكر ريزد * گاه چشمم به دو گلاب دهد
گر دلم مىدهد غمش را جاى « 3 » * گنج را جايگه خراب دهد
دل بجان بازمىنهد غم او * تا درين دردش انقلاب دهد
دل عطّار چون « 4 » ز دست بشد * چكند تن در اضطراب دهد
358
يك شكر زان لب به صد جان مىدهد * الحق ارزد زانكه « 5 » ارزان مىدهد « 6 »
عاشق شوريده را جانست « 7 » و بس * لعل او مىبيند و جان مىدهد
قوت جان آن را كه خواهد در نهان * زان دو ياقوت درّ افشان مىدهد
شيوهاى دارد عجب در دلبرى * عشوه پيدا بوسه پنهان مىدهد
عاشق گريان خود را مىكُشد * خونبها زان لعل خندان مىدهد
چشم بد را چشم او بر خاك راه * مىكشد چون باد و قربان مىدهد
گر دو چشمش مىكشد زان باك نيست * چون دو لعلش آب حيوان مىدهد
عاشقان را هر پريشانى كه هست * زان سر زلف پريشان مىدهد
هر زمانى عالمى سرگشته را * سر سوى وادى هجران مىدهد
مىببايد شست دست از جان « 8 » خويش * هين كه وصلش دست آسان مىدهد
از كمال نيكويى آن تندخوى « 9 » * بر سپهر تند فرمان مىدهد
جان ستاند هر كه از وى « 10 » دادخواست * داد مظلومان « 11 » ازين سان مىدهد
هامش
( 1 ) - مس : دايما
( 2 ) - مس : برو
( 3 ) - مس : غمش بر جاى
( 4 ) - مس : تا ز دست
( 5 ) - سل : گرچه ارزان
( 6 ) - مج و فر : اين غزل را ندارد . سل و مه و فى : دارد
( 7 ) - مه :
جا نيست بس . مس : جا نيست و بس
( 8 ) - مه و مس : از جان به خون
( 9 ) - مس : قند خوى
( 10 ) - سل : جان نيارد هر كه از من
( 11 ) - مه : داد مطلقمان