چون خضر برون آى ازين سدّ نهادت * تا بازگشايند ترا اين ره مسدود
هر چيز كه در هر دو جهان بستهء آنى * آنست ترا در دو جهان مونس « 1 » و معبود
عطّار اگر سايه صفت گم شود از خود « 2 » * خورشيد بقا تابدش « 3 » از طالع « 4 » مسعود « 5 »
353
هر چه در هر دو جهان جانان نمود * تو يقين مىدان كه آن از جان نمود « 6 »
هست جانت را « 7 » درى امّا دو روى « 8 » * دوست از دو روى او دو جهان نمود
كرد از يك روى « 9 » دنيا آشكار * وز دگر روى « 10 » آخرت پنهان نمود
آخرت آن روى « 11 » و دنيا اين دگر * اى عجب يك چيز اين و آن نمود
هر دو عالم نيست بيرون زين « 12 » دو روى * هر چه آن « 13 » دشوار يا « 14 » آسان نمود
در ميان اين دو دربند عظيم * چون نگه كردم يكى ايوان نمود
يك درش دنيا و ديگر آخرت * بلكه دو كونش چو دو دوران نمود
باز پرسيدم ز دل كان قصر « 15 » چيست * گفت خلوتخانهء جانان نمود
گفتم آخر قصر سلطان جان ماست « 16 » * جان نمود اين قصر يا سلطان نمود « 17 »
گفت دايم بر تو سلطانست جان * بارگاه خويش در جان زان نمود « 18 »
پرتو او بىنهايت اوفتاد * لاجرم بىحدّ و بىپايان نمود
هامش
( 1 ) - سل : مونس معبود
( 2 ) - مه : درشوى از خود
( 3 ) - سل : برون تابدش . مه : خورشيد فلك تابدت
( 4 ) - مج : از مطلع مقصود
( 5 ) - نو و مس : نيز اين غزل را دارد
( 6 ) - مج و سل : اين غزل را ندارد
( 7 ) - مه : جان تو درى
( 8 ) - فر و مس : هست جانت را دو روى اما دوسوى
( 9 ) - مه : يكسوى
( 10 ) - مه : دگر سوى
( 11 ) - فر :
روى دنيا
( 12 ) - فر : از دو روى
( 13 ) - فر : اين
( 14 ) - فر : آن آسان
( 15 ) - فر و مس : آن دل قصر كيست
( 16 ) - فر : قصر سلطانست جان
( 17 ) - فر : بارگاه خويش در جان زان نمود
( 18 ) - فر : اين بيت را ندارد