خلوتى مىبايدم با تو زهى كار كمال * ذرّهاى هم خلوت خورشيد عالم كى شود
نيستى عطّار مرد او كه هر تردامنى * گر بميدان لاشه تازد رخش رستم كى شود
350
هر كه صيد چون تو دلدارى شود * عاجزى گردد گرفتارى شود « 1 »
هر كه خار مژهء تو بنگرد * هر گلى در چشم او خارى شود
باز چون گلبرگ روى تو بديد * بىشكش هر خار گلزارى شود
شيردل پيش نمكدان لبت * چون بجان آيد جگر خوارى شود
گر لبت در ابر خندد همچو برق * ابر تا محشر شكر بارى شود
در طواف نقطهء خالت ز شوق * چرخ سرگردان چو پرگارى شود
مس اگر چه زر تواند شد و ليك * وصف خطّ تو چو بسيارى شود
پيش سرسبزىّ خطّت ز اشتياق * زر كند بدرود و زنگارى شود
سرفرازى كو سر زلف تو ديد * تا بجنبد سر نگونسارى شود
ميل زلف تو بترساييست از آنك * گه چليپا گاه زنّارى شود
گو بيا و مذهب زلف تو گير * هر كه مىخواهد كه ديندارى شود
گر فروشى بر من غمكش جهان * هر سر مويم خريدارى شود
هر كه او دل زندهء عشق تو نيست * گر همه مُشكست مردارى شود
نيست آسان هيچ كار عشق تو * زان بتن بردن چو دشوارى شود
پى چو گم كردند كار عشق را * عاشقى كو كز پى كارى شود
عشق را هرگز نماند رونقى * هر كسى گر صاحب اسرارى شود
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مس : دارد