صدهزاران قطره گردد ناپديد * تا يكى زان درّ شهوارى شود
چون كسى را بوى نبود زين حديث * كى شود ممكن كه عطّارى شود
351
يك حاجتم ز وصل « 1 » ميسّر نمىشود * يك حجّتم ز عشق مقرّر نمىشود « 2 »
كارم در اوفتاد « 3 » و ليكن بپل برون * كارى چنين به پهلوى لاغر نمىشود
زين شيوه آتشى كه مرا در دل اوفتاد * اشكم عجب بود اگر اخگر نمىشود
يا اشك گرمم « 4 » از دم سردم فسرده شد * زان خشك گشت اى عجب « 5 » و تر نمىشود
پا و سرم ز دست شد و خون دل هنوز * از پاى مىدرآيم و با سر نمىشود
نى نى كه خون دل بسرآمد ز روى « 6 » من * از سيل اشك سرخ مزعفر نمىشود
چون بحر خوف موت نهنگ فلك فتاد * بحرى كه سالكيش شناور نمىشود
تن دردهم بقهر چو دانم كه با فلك * يك كارم از هزار ميسّر نمىشود
هامش
( 1 ) - مس : ز هجر
( 2 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد
( 3 ) - مس :
به تو فتاد
( 4 ) - مس : اشك گرم
( 5 ) - مس : زانگاه خشك گشت عجب
( 6 ) - مس :
كه روى من