از كفى گل كان وجود آدمست * آن چنان « 1 » خورشيد پنهان كى شود
گر بكلّى بر نگيرى گِل ز راه * پاى در گِل ره « 2 » بپايان كى شود
نه چه مىگويم تو مرد اين نهاى * هر صبى « 3 » رُستم بدستان كى شود
كى توانى شد تو مرد اين حديث * هر مخنّث مرد ميدان كى شود
تا نباشد همچو موسى عاشقى * هر عصا در دست ثُعبان كى شود
عمرت اى عطّار تاوان كردهاى * بر تو آن « 4 » خورشيد تابان « 5 » كى شود
349
چون تو جانان منى جان بىتو خرّم كى شود * چون تو در كس ننگرى كس با تو همدم كى شود « 6 »
گر جمال جانفزاى خويش بنمايى بما * جان ما گر در فزايد حسن تو كم كى شود
دل ز من بردى و پرسيدى كه دل گم كردهاى * اين چنين طرّاريت با من مسلّم كى شود « 7 »
عهد كردى تا من دلخسته را مرهم كنى * چون تو گويى يا كنى اين عهد محكم كى شود
چون مرا دلخستگى از آرزوى روى تست * اين چنين دلخستگى زايل بمرهم كى شود
غم از آن دارم كه بىتو همچو حلقه بر درم * تا تو از در در نيايى از دلم غم كى شود
هامش
( 1 ) - مه : اين چنين
( 2 ) - مه : يار دل گل ره
( 3 ) - مج : هر خسى
( 4 ) - مج : تو اين
( 5 ) - مج : تاوان
( 6 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مس : دارد
( 7 ) - مس :
در اينجا اين بيت مغشوش و مغلوط را اضافه داردگر نشد حاصل كه در برگيريم يك بوسه ده * تا لب لعلت اين هم كى شود