هر كه دور افتد ز جاى خويشتن « 1 » * مىدود « 2 » تا زودتر آنجا شود
ماهى از دريا چو بر خاك « 3 » اوفتد * مىطپد تا چون سوى دريا شود
گر تو بنشينى به بيكارى مُدام * كارت اى غافل كجا زيبا شود
گر دل عطّار با دريا « 4 » رسد * گوهرى بىمثل و بىهمتا شود
348
هر گدايى مرد سلطان كى شود * پشّهاى آخر سليمان كى شود « 5 »
نى عجب آنست « 6 » كين مرد گدا * چون كه « 7 » سلطان نيست سلطان كى شود
بس عجب كاريست بس نادر رهى « 8 » * اين چو عين آن بود آن كى شود
گر بدين بُرهان كنى از من طلب * اين سخن روشن ببرهان كى شود
تا نگردى از وجود خود فنا * بر تو اين دشوار آسان كى شود
گفتمش « 9 » فانى شو و باقى تويى * هر دو يكسان نيست يكسان كى شود « 10 »
گرچه « 11 » هم درياى عمّان قطرهايست * قطرهاى درياى عمّان كى شود
گر كسى « 12 » را ديده دريا بين نشد * قطره بين باشد مسلمان كى شود
تا نگردد قطره و دريا يكى * سنگ كفرت لعل ايمان كى شود
جمله يك خورشيد مىبينم و ليك * مىندانم بر تو رخشان كى شود « 13 »
هر كه خورشيد جمال او نديد * جان فشان بر روى جانان كى شود
صدهزاران مرد مىبينم ز عشق * منتظر بنشسته تا جان كى شود
چند اندايى به گل خورشيد را * گل بدين درگه نگهبان كى شود
هامش
( 1 ) - مج : ز جايى از طلب
( 2 ) - فر : مىطپد
( 3 ) - سل : چو با خشك اوفتد . مه : چو افتد بر كنار . مج : در خاك اوفتد
( 4 ) - مج : دريا بود
( 5 ) - سل : اين غزل را ندارد
( 6 ) - فر : اينست
( 7 ) - مج : چون همه سلطانست
( 8 ) - مه : نادر رهيست
( 9 ) - فر :
گفتمت
( 10 ) - مج و مه : تا كه اين و آن پريشان كى شود
( 11 ) - فر : گر همه درياى
( 12 ) - فر : هر كسى . مه : آنكه او را
( 13 ) - فر : از اين بيت تا آخر غزل را ندارد