چه برخيزد از خُود و آهن ترا * چو سر آهنين نيست در زير خُود
اگر جامهء عمر تو ز آهنست * اجل بگسلد از همش تار و پود
اگر سركشى زين پل هفت طاق * سر و سنگ مانندهء آب رود
ز سرگشتگى زير چوگان چرخ * چو گويى ندانى فراز از فرود
چو دور سپهرت نخواهد گذاشت * ز دور سپهرى چه نالى چو رود
رفيقان همراز را كن وداع * عزيزان همدرد را كن درود
درخت بتر بودن از بُن بكن * ز شاخ بهى كن كلوخامرود
مكن همچو عطّار عمر عزيز * همه ضايع اندر سراى و سرود
347
گر نسيم يوسفم پيدا شود * هر كه نابينا بود « 1 » بينا شود
بس كه پيراهن بدرّم تا مگر * بويى « 2 » از پيراهنش پيدا شود
گر برافتد بُرقع از پيش رخش * زاهد مُنكر سر غوغا شود
ور برافشاند سر زلف دو تا * دل ز زلفش « 3 » كافرى « 4 » يكتا شود
هر دلى كز زلف او زنّار ساخت « 5 » * بىشك آن دل مؤمنى حقا شود
گر بيابد عقل بوى زلف « 6 » او * عقل از لايعقلى « 7 » رسوا شود « 8 »
از دو عالم فارغ آيد تا ابد * هر كه او « 9 » مشغول اين سودا شود
گر كسى پرسد كه پيش روى او * دل چرا شوريده و شيدا شود
تو جوابش ده كه پيش آفتاب * ذرّه سرگردان و ناپروا شود
اى دل از دريا چرا تنها شدى « 10 » * از چنين « 11 » دريا كسى تنها شود
هامش
( 1 ) - فر : چشم نابيناى من
( 2 ) - فر : بوى آن
( 3 ) - مه و فر : دل ز زلف كافرش يكتا
( 4 ) - سل : كافر
( 5 ) - مه : زنار بست
( 6 ) - سل و فر : بوى عشق او
( 7 ) - مه : حالى از لايعقلى
( 8 ) - مج : اين بيت را ندارد
( 9 ) - سل : كه اين
( 10 ) - مج : تنها شدم
( 11 ) - مج و سل : از چنان