343
با لب لعلت سخن در جان رود * با سر زلف تو در ايمان رود
عقل چون شرح لب تو بشنود * پيش لعلت « 1 » از بُن دندان رود
هر كه او سرسبزى « 2 » خطّ تو ديد * چون قلم سر بر خط فرمان رود
چون ببيند پستهء خط فستقيت « 3 » * در خط تو با دل بريان رود
آنچه رويت را رود در نيكويى * مىندانم تا فلك « 4 » را آن رود
چون شود « 5 » خورشيد رويت آشكار * ماه زير ميغ در پنهان رود
هر كه روى همچو خورشيد تو ديد « 6 » * گر همه چرخست « 7 » سرگردان رود
هست جان عطّار را شيرين از آنك * شرح آن لب بر زبان جان رود
344
دل به اميد وصل تو باد بدست مىرود * جان ز شراب شوق « 8 » تو بادهپرست مىرود
از مى عشق « 9 » جان ما يافت ز دور « 10 » شمّهاى * زير زمين « 11 » ببوى آن « 12 » با دل مست مىرود
از مى عشق ريختن بر دل آدماند كسى * از دل او بهر دلى دست « 13 » بدست مىرود
رخ بنماى گه گهى كز « 14 » پى آرزوى تو * بر دل و جان عاشقان سخت « 15 » شكست مىرود
هامش
( 1 ) - مج : پيش آن لب
( 2 ) - فر : او سبزى خط تو بديد
( 3 ) - فر : فستقى
( 4 ) - مه :
ندانم هيچكس را
( 5 ) - مج : رود خورشيد
( 6 ) - سل : هر كه روى همچو ماه تو بديد
( 7 ) - سل : همه گردونست
( 8 ) - سل و فر و مه : شراب عشق
( 9 ) - فر : از پى عشق
( 10 ) - فر : ذوق شمهاى . مس : ز دور شربتى
( 11 ) - مج و مه و مس : ز بوى آن
( 12 ) - فر : بوى او
( 13 ) - مس : از دل آدم اين زمان دست
( 14 ) - مج :
رخ بنما كه گهگهى از پى
( 15 ) - مج : از چه شكست . فر : ناله شكست . مه : جمله شكست