تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
عطّار ستمكش را دل بود به تو رهبر * دردا كه چو دل خون شد كس راهبرم نبود

342

كسى كو خويش بيند بنده نبود * و گر بنده بود بيننده نبود « 1 »
به خود زنده مباش اى بنده « 2 » آخر * چرا شبنم به دريا زنده نبود
تو هستى شبنمى درياب دريا « 3 » * كه جز « 4 » دريا ترا دارنده نبود
درين دريا چو شبنم پاك گُم شو * كه هر كو گم نشد داننده نبود
اگر در خود بمانى ناشده گم * ترا جاويد كس جوينده نبود
تو مىترسى كه در دنيا مُدامت * بساطى از بقا افكنده نبود
وجود جاودان خواهى ، ندانى * كه گُل چون گل بسى پاينده نبود
وجود گل به بالاى گل آمد * كه سلطانى مقام بنده نبود
ترا در نو شدن جامه كه آرد * اگر بر قدّ تو زيبنده نبود
چه مىگويم چو تو هستى ندارى * ترا جز نيستى يابنده « 5 » نبود
اگر خواهى كه دايم هست گردى * كه در هستى ترا ماننده نبود
فروشو در ره معشوق جاويد * كه هرگز رفته‌اى آينده نبود
در آتش كى رسد شمع فسرده * اگر شب تا سحر سوزنده نبود
فلك هرگز نگردد محرم عشق * اگر سر تا قدم گردنده نبود
هر آن كبكى كه قوت بازگردد * وراى او كسى پرّنده نبود
چه مىگويى تو اى عطّار آخر * بعالم در چو تو گوينده نبود
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس دارد ( 2 ) - مس : اى شبنم ( 3 ) - مس : ترا هستى تو درياست در پيش ( 4 ) - مس : بجز دريا ( 5 ) - مس : تابنده
ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 268 | فريد الدين العطار النيسابوري / تقى تفضلى