تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 267

مساهمون:

ص٢٦٧
گر خَسك در ره من اندازى * چون تو اندازى آن خسك نبود
هر چه عطّار در صفات تو گفت * بر محك جاودانش « 1 » حك نبود

341

چون در غم تو جز جان چيزى دگرم نبود * پيش تو كشم كز تو غم‌خوارترم نبود « 2 »
پروانهء تو گشتم تا بر تو سر افشانم * خود چون رخ تو بينم پرواى سرم نبود
پيش نظرم عالم چون روز قيامت باد * آن‌روز كه بر راهت دايم نظرم نبود
گفتم خبرى گويم با تو ز دل زارم « 3 » * امّا چو ترا بينم از خود خبرم نبود
گفتم كه ز تيرت تيز از چشم « 4 » تو بگريزم * چون تير بپيوندد « 5 » كُنج گذرم نبود
در عشق تو صد همدم تيمار برم بايد * تنها چكنم چون كس تيمار برم نبود
گفتى كه بزر گردد كار تو چو آب زر * جانى بكنم آخر گر آن قدرم نبود
تو چارهء كارم كن تا از رخ همچون زر * تدبير كنم وجهى گر هيچ زرم نبود
بوسى ندهى جانا تا جان نستانى تو * هر دم ز پى بوسى جانى دگرم نبود
هامش
( 1 ) - مس : جاودانه ( 2 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد ( 3 ) - مس : گويم از درد دلم با تو ( 4 ) - مس : گفتى كه ز بيم تير در چشم تو ( 5 ) - مس : به پيوندى