گفتى كه چگونهاى تو بىمن * دانى تو كه بىتو چون توان بود
ز آنروز كه يك زمانت ديدم * صدساله غمم بيك زمان بود
بر خاك درت نشسته عطّار * تا بود ز عشق جان فشان بود
338
هر كرا ذرّهاى وجود بود * پيش هر ذرّه « 1 » در سجود بود « 2 »
نه همه بت ز سيم و زر « 3 » باشد * كه بت رهروان وجود بود
هر كه يكذرّه مىكند اثبات * نفس او گبر يا جهود بود
در حقيقت چو جمله يك بودست * پس همه بودها نبود بود
نقطهء آتشست در باطن * دود ديدن ازو چه سود بود
هر كه آن « 4 » نقطه ديد هر دو جهانش « 5 » * محو گشته ز چشم زود بود
زانكه دو كون پيش ديدهء دل * چون سرابى همه نمود بود
هر كه يكذرّه غير مىبيند * همچو كورى ميان دود بود
همچو عطار در فنا مىسوز * تا دمى گر زنى چو عود بود
339
هر كرا در عشق تو كارى بود * هر سر مويى « 6 » برو خارى « 7 » بود « 8 »
يك زمان مگذار بىدرد « 9 » خودم * تا مرا در هجر « 10 » تو يارى « 11 » بود
مست گشتم از تو « 12 » گفتى « 13 » صبر كن * صبر كردن كار هشيارى بود
دل ز من بردى و گفتى « 14 » غم مخور * گر دلى نبود نه بس كارى بود
هامش
( 1 ) - فر : هر ذرهاى سجود
( 2 ) - مج و سل : اين غزل را ندارد
( 3 ) - فر : ز زر و سيم بود
( 4 ) - فر : كه اين
( 5 ) - فر : دو جهان
( 6 ) - مج : بن مويى
( 7 ) - مج : به دو خارى
( 8 ) - سل : اين غزل را ندارد
( 9 ) - فر : با درد
( 10 ) - فر : از هجر . مس : در بحر تو
( 11 ) - فر : بارى بود
( 12 ) - فر : گر تو
( 13 ) - مه و فر : گويى
( 14 ) - مه : گويى