تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤
آن عصا كان « 1 » سحرهء فرعون خورد * نى « 2 » عصاى موسى عمران بود
وان نفس « 3 » كان مردگان را زنده كرد * نى « 4 » دم عيسى حكمت‌دان بود
آن عصا آنجا « 5 » يدالله بود و بس * وان نفس « 6 » بىشك دم رحمان بود
وان هزاران خلق كز داود مرد * آن نه زين الحان كه زان الحان بود
در بر مردى كه اين سرّ پى برد * مردى « 7 » رستم همه دستان بود
گر ندانستى تو اين سر تن بزن * تا در آن ساعت كه وقت آن بود
تن زن « 8 » اى عطّار و تن زن دم مزن * زانكه اينجا دم زدن نقصان بود « 9 »

338

زلف تو كه فتنهء جهان بود * جانم بربود و جاى « 10 » آن بود « 11 »
هر دل كه ز عشق تو خبر يافت * صد جانش برايگان گران بود
مرده‌دل آن كسى كه او را * در عشق تو زندگى بجان بود
گفتم دل خويش خون كنم من « 12 » * كز دست دلم « 13 » بسى زيان بود
ناگاه كشيده « 14 » داشت دستم * چون پاى غم تو در ميان بود
گر من دادم امان دلم را * دل‌را ز غم تو كى امان بود
گفتم كه دهان تو ببينم * خود از دهنت كرا نشان بود
هرگز نرسيد هيچ جايى * آن را كه غم چنان دهان بود
هامش
( 1 ) - فر : كو سحره ( 2 ) - مه و مس : نه عصاى ( 3 ) - فر : آن نفس ( 4 ) - مه و مس : نه ( 5 ) - مه : اينجا ( 6 ) - مه و مس : وين نفس ( 7 ) - مه : مرد گر رستم ( 8 ) - مه : خون خور اى ( 9 ) - مس : اين چهار بيت را كه به نظر الحاقى مىآيد اضافه دارددايما پيريش بايد اهل درد * زان نبايد اى عجب گران بودعالمى خواهد برون از هر دو كون * زانكه اين يك جاهش از دندان بودهر چه مىبينى كه در پايان فتاد * آن نه در پايان كه در پيشان بودگوى اگر چه صدهزاران گشت گشت * آن همه از يك خم چوگان بود( 10 ) - مس : بربود جاى ( 11 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد ( 12 ) - مس : من با دل خويش چون كنم سود ( 13 ) - مس : دست توام ( 14 ) - مس : ناكام كشيده