زانجا كه « 1 » حيات لعب و لهوست * بازى خيال « 2 » در ميان بود
هرگاه كه اين خيال برخاست * هر عيب كه بود عيبدان بود
چون هست حقيقت همه بحر * پس قطره و بحر هم عنان بود
خورشيد رخش « 3 » بتافت ناگاه * هر ذرّه كه بود ديدهبان بود
در هر دل ذرّهاى محقّر * گويى تو كه صدهزار جان بود
هر ذرّه اگر چه صد نشان « 4 » داشت * چون در نگريست بىنشان بود
چون پرتو ذرّهاى چنين است * چه جاى زمين و آسمان بود
طاوس رخش چو جلوهاى كرد * ذرّات جهان هم آشيان بود
در پيش چنان جمال يكدم * در هر دو جهان كرا امان بود
جانا برهان مرا ز من زانك * از خويش مرا بسى زيان بود « 5 »
جان كاستنست بىتو بودن * خود بىتو چگونه مىتوان بود
عطّار دمى اگر ز خود رست * گويى شب و روز كامران بود
335
هر كرا با لب تو پيمان بود * اجل او از آب حيوان بود « 6 »
هر كه روى چو آفتاب تو ديد * همچو من تا كه بود حيران بود
در نكويى پسندهء جايى * كه نكوتر از آن بنتوان بود
چون بديدم لب جگر رنگت * نمكى داشت و شكرافشان بود
يك شكر آرزوم كرد الحق * ليك بيمم ز تير مژگان بود
بىرخت بر رخم نوشت به خون * ديده هر راز دل كه پنهان بود
هامش
( 1 ) - مس : آنجا كه
( 2 ) - مس : بازى و خيال
( 3 ) - مه و فى : خورشيد رخت
( 4 ) - مس :
جهان داشت
( 5 ) - مس : اين بيت را كه الحاقى به نظر مىآيد در اينجا اضافه داردجان خواست ز من چو روى بنمود * زان دادم جان كه روى آن بود( 6 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد