گر زند عطّار بىاين « 1 » سرّ نفس * آن « 2 » نفس بر جان او تاوان بود
333
عشق را پير و جوان يكسان بود * نزد او سود و زيان يكسان بود « 3 »
هم ز يكرنگى جهان عشق را * نوبهار و مهرگان يكسان بود
زير « 4 » او بالا و بالا هست زير « 5 » * كش زمين و آسمان يكسان بود
بارگاه عشق همچون دايرهست * صدر « 6 » او با آستان يكسان بود
يار اگر سوزد و گر سازد رواست * عاشقان را اين و آن يكسان بود
در طريق عاشقان خون ريختن * با حيات جاودان يكسان بود
سايه از كل دان كه پيش آفتاب * آشكارا و نهان يكسان بود
كى بود دلدار چون دل اى فريد * باز كى « 7 » با آشيان يكسان بود « 8 »
334
آن را كه ز وصل او نشان بود * دل گمشدگيش « 9 » جاودان بود « 10 »
آرى چو بتافت شمع خورشيد « 11 » * گر بود ستارهاى نهان بود
نتواند رفت قطره در بحر * چون بحر بجاى « 12 » او روان بود
بحرى كه اگر چه موجها زد * امّا همه عمر همچنان بود
هر دم بنمود صد جهان ليك * نتوان گفتن كه يك جهان بود
زيرا كه شد آمدى كه افتاد * پندار خيال يا گمان بود
گر بود نمود فرع غيرى * لا غيرى دان كه بس عيان بود « 13 »
هامش
( 1 ) - فر : بىاو يك نفس . مس : بىاين يكنفس
( 2 ) - سل : اين نفس
( 3 ) - مه و فر : اين غزل را ندارد
( 4 ) - سل و نو : شيب او
( 5 ) - سل و نو : شيب
( 6 ) - مج :
بارگاه و آستان
( 7 ) - سل و نو : بارگه با آستان
( 8 ) - نو : نيز اين غزل را دارد
( 9 ) - مس : در گمشدگى
( 10 ) - مج و سل : اين غزل را ندارد و فر : فقط دو بيت اول را دارد . فى و مس : دارد
( 11 ) - مس : نور خورشيد
( 12 ) - مس : بجان او
( 13 ) - فى و مس : لا غيرى اصل در ميان بود