در ره عاشقان دلى بايد * كه منزّه ز دال و لام بود
نه خريدار نيك و بد باشد * نه گرفتار « 1 » ننگ و نام بود
سرفرازى و خواجگى نخرد * جملهء خلق را غلام بود
نبود تيغش و اگر باشد * با همه خلق در نيام بود
همچو خود « 2 » بىقرار و مست كند « 3 » * هر كرا پيش « 4 » او مقام بود
گاهگاهى چنين شود عطّار * بو كه اين دولتش مدام بود
332
آنچه نقد سينهء مردان بود * ز آرزوى آن فلك گردان بود « 5 »
گر از آن يكذرّه گردد آشكار * هر دو عالم تا ابد پنهان بود
در گذر از كون تا تاب آورى * خود كرا در كون تاب آن بود
آن فلك كان « 6 » در درون عاشقست * آفتاب آن « 7 » رخ جانان بود
گر فرواستد « 8 » ز دوران اين « 9 » فلك * آن فلك را تا ابد دوران بود
نور اين خورشيد اگر زايل شود * نور آن خورشيد جاويدان بود
زود بيند آن فلك و آن آفتاب * هر كرا يكذرّه نور جان بود « 10 »
وانكه نور جان ندارد ذرّهاى « 11 » * تا بود در كار خود حيران بود
چند گويى كين چنين و آن چنان * تا چنينى عمر تو تاوان بود
كى بود پرواى خلقش ذرّهاى * هر كه او در كار « 12 » سرگردان بود
پاى در نه راه را پايان مجوى « 13 » * زانكه راه عشق بىپايان بود
عشق را دردى ببايد بىقرار * آن چنان دردى كه بىدرمان بود
هامش
( 1 ) - فر : نى گرفتار
( 2 ) - مه : چون خودش
( 3 ) - فر : مست آيند
( 4 ) - مه : نزد او
( 5 ) - فر : چهار بيت اول اين غزل را ندارد
( 6 ) - مه : كاندر درون . سل : كو در
( 7 ) - مج او رخ
( 8 ) - مس : فروافتد
( 9 ) - سل : دوران فلك
( 10 ) - سل : اين بيت را ندارد
( 11 ) - مه : اندكى
( 12 ) - مه : هر كه زين اسرار
( 13 ) - مج و فر و مس :
مخواه