تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 259

مساهمون:

ص٢٥٩
وين شور « 1 » چو پا و سر ندارد * هرگز نتواندش گذر بود
چون نيست نهايت ره عشق * زين ره نه نشان و نه اثر بود
هركس كه ازين رهت خبر داد * مىدان بيقين كه بىخبر بود
زين راه چو يك‌قدم « 2 » نشان نيست * چه لايق هر قدم شمر بود
راهيست كه هر كه يك‌قدم زد * شد محو اگر چه نامور بود
چندان كه به غور ره نگه كرد * نه راهرو و نه راهبر بود
القصه كسى كه پيشتر رفت * سرگشتهء راه بيشتر بود
بر گام نخست بود مانده * آنكو همه عمر در سفر بود
وان‌كس كه بيافت سرّ اين راه * شد كور اگرچه ديده‌ور بود
كين راز كسى شنيد « 3 » و دانست * كز ديده و گوش كور و كر بود
مانند فريد اندرين راه * پردل شد اگر چه بىجگر بود
عطّار كه بود مرد اين راه * زان جملهء عمر نوحه‌گر بود « 4 »

331

عشق بىدرد ناتمام بود * كز نمك ديك را طعام بود
نمك اين حديث درد دلست * عشق بىدرد دل حرام « 5 » بود
كشتهء عشق گرد و سوخته شو * زانكه بىاين دو « 6 » كار خام بود
كشتهء عشق را به خون « 7 » شويند * آب اگر نيست خون تمام بود « 8 »
كفن عاشقان ز خون « 9 » سازند * كفنى به « 10 » ز خون كدام بود
از ازل تا ابد ز مستى عشق * بىقرارى على الدّوام بود
هامش
( 1 ) - مس : اين شور ( 2 ) - مس : چو بگذرى نشان ( 3 ) - مس : سر كسى شنود ( 4 ) - مه : اين بيت را ندارد ( 5 ) - مس : خود حرام ( 6 ) - فر : بىهر دو ( 7 ) - سل : بجان شويند ( 8 ) - مج : اين بيت را ندارد ( 9 ) - فر و مس : به خون ( 10 ) - سل : كفنى را ز خون
ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 259 | فريد الدين العطار النيسابوري / تقى تفضلى