329
شبى كز زلف تو « 1 » عالم چو شب بود * سر مويى نه طالب نه طلب بود
جهانى بود در عين عدم غرق * نه اسم حزن « 2 » و نه اسم طرب بود
چنان در هيچ پنهان بود عالم * كه نه زين نام و نه زان يك لقب بود
بتافت از زلف آن « 3 » روى چو خورشيد * كه گفت آن جايگه هرگز كه شب بود
نگارستان رويت جلوهاى كرد * جهان گفتى « 4 » كه دايم بر عجب « 5 » بود
همى تا لعل سيرابت نمودى « 6 » * جهانى خلق « 7 » تشنه خشكلب بود
بتا تا چشم چون نرگس گشادى * همه آفاق پرشوروشغب بود « 8 »
همى تا حلقهاى « 9 » در زلف دادى * سر مردان كامل « 10 » در كنب بود
چو از حدّ مىبشد گستاخى خلق * مگر اين جايگه « 11 » جاى ادب بود
خيال نار و نور افتاده در راه * حجاب و كشف جانها « 12 » زين سبب بود
درين وادى دل عطّار را هيچ * نه نامى بود « 13 » هرگز نه نسب بود
330
آن را كه ز وصل « 14 » او خبر بود * هر روز قيامتى « 15 » دگر بود « 16 »
چه جاى قيامتست كاينجا * اين شور از آن عظيمتر بود
زيرا كه قيامت قوى را * در حدّ وجود « 17 » پا و سر بود
هامش
( 1 ) - مه : زلف او
( 2 ) - فر : اسم خون بود و نه طرب
( 3 ) - مج : بتاب از زلف خود .
فر و مس : از زلف تو رويت چو . سل : زلف رويت ضو خورشيد
( 4 ) - مه : گويى
( 5 ) - مس : در عجب
( 6 ) - مه : اين بيت را ندارد
( 7 ) - سل و مس : جهانى تشنه جان خشكلب
( 8 ) - مج و سل و فر و مه : اين بيت را ندارد
( 9 ) - مه : همى تا حلقه زد بر زلف مشكين . فر و مس : حلقه را در زلف دادى
( 10 ) - سل : مردان گيتى . مه :
عالم
( 11 ) - مه : آن جايگه
( 12 ) - مج : جان را
( 13 ) - فر : بود و هرگز
( 14 ) - مس : ز عشق او
( 15 ) - مس : قيامت دگر
( 16 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد .
مه و مس : دارد
( 17 ) - مس : در حد و حدود