328
هر كه سرگردان اين « 1 » سودا بود * از دو عالم تا ابد يكتا بود « 2 »
هر كه ناديده در اينجا دم « 3 » زند * چون حديث مرد نابينا بود
كى تواند بود مرد راهبر « 4 » * هر كه او همچون زنان رعنا بود
راهبر تا درگه حق گام گام * هم بره بينا و هم دانا بود
هر كه او را ديده « 5 » بينا شد « 6 » بكلّ * در وجود خويش نابينا « 7 » بود
ديده آن دارد كه اسرار دو كون * ذرّه ذرّه بر دلش صحرا بود
جملهء عالم به دريا اندرند * فرّخ آنكس « 8 » كاندرو « 9 » دريا بود
تا تو در بحرى ندارد كار نور * بحر در تو نور كار « 10 » اينجا بود
قطرهء بحرت اگر در دل فتاد « 11 » * قطره نبود لؤلؤ لالا بود « 12 »
هر كه در درياست تردامن بود « 13 » * وانكه دريا « 14 » اوست او از ما بود
تا تو در بند خودى خود را بتى * بتپرستى از تو كى زيبا بود
تا گرفتارى تو در عقل لجوج * از تو اين سودا همه سودا بود
مرد ره آنست « 15 » كز لايعقلى * در صف « 16 » مستان سر غوغا بود
گوى آنكس مىبرد در راه عشق « 17 » * كو چو گويى بىسر و بىپا بود
آنكس آزادى گرفت از مردمان * كو ميان « 18 » مردمان رسوا بود
هر كه چون عطّار فارغ شد ز خلق * دىّ و امروزش همه فردا بود
هامش
( 1 ) - فر : هر كرا سوداى اين
( 2 ) - سل و مه : اين غزل را ندارد
( 3 ) - فر : ازين ره دم . مس : از اينجا
( 4 ) - فر : راه حق
( 5 ) - فر : هر كرا آن ديده . مس : اين ديده
( 6 ) - مس : پيدا شد
( 7 ) - مس : ناپيدا
( 8 ) - فر : فرخ آن دل
( 9 ) - مس كاندرين
( 10 ) - مج : آنجا
( 11 ) - مس : اگر در جان نشست
( 12 ) - فر :
اين بيت و بيت بعد را ندارد
( 13 ) - مس : دريايى بود تردامنست
( 14 ) - مس : هر كه دريا
( 15 ) - فر : آن بود
( 16 ) - مس : در سر مستان
( 17 ) - فر : راه دين
( 18 ) - فر : كز ميان