تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 257

مساهمون:

ص٢٥٧

328

هر كه سرگردان اين « 1 » سودا بود * از دو عالم تا ابد يكتا بود « 2 »
هر كه ناديده در اينجا دم « 3 » زند * چون حديث مرد نابينا بود
كى تواند بود مرد راهبر « 4 » * هر كه او همچون زنان رعنا بود
راهبر تا درگه حق گام گام * هم بره بينا و هم دانا بود
هر كه او را ديده « 5 » بينا شد « 6 » بكلّ * در وجود خويش نابينا « 7 » بود
ديده آن دارد كه اسرار دو كون * ذرّه ذرّه بر دلش صحرا بود
جملهء عالم به دريا اندرند * فرّخ آن‌كس « 8 » كاندرو « 9 » دريا بود
تا تو در بحرى ندارد كار نور * بحر در تو نور كار « 10 » اينجا بود
قطرهء بحرت اگر در دل فتاد « 11 » * قطره نبود لؤلؤ لالا بود « 12 »
هر كه در درياست تردامن بود « 13 » * وانكه دريا « 14 » اوست او از ما بود
تا تو در بند خودى خود را بتى * بت‌پرستى از تو كى زيبا بود
تا گرفتارى تو در عقل لجوج * از تو اين سودا همه سودا بود
مرد ره آنست « 15 » كز لايعقلى * در صف « 16 » مستان سر غوغا بود
گوى آن‌كس مىبرد در راه عشق « 17 » * كو چو گويى بىسر و بىپا بود
آن‌كس آزادى گرفت از مردمان * كو ميان « 18 » مردمان رسوا بود
هر كه چون عطّار فارغ شد ز خلق * دىّ و امروزش همه فردا بود
هامش
( 1 ) - فر : هر كرا سوداى اين ( 2 ) - سل و مه : اين غزل را ندارد ( 3 ) - فر : ازين ره دم . مس : از اينجا ( 4 ) - فر : راه حق ( 5 ) - فر : هر كرا آن ديده . مس : اين ديده ( 6 ) - مس : پيدا شد ( 7 ) - مس : ناپيدا ( 8 ) - فر : فرخ آن دل ( 9 ) - مس كاندرين ( 10 ) - مج : آنجا ( 11 ) - مس : اگر در جان نشست ( 12 ) - فر : اين بيت و بيت بعد را ندارد ( 13 ) - مس : دريايى بود تردامنست ( 14 ) - مس : هر كه دريا ( 15 ) - فر : آن بود ( 16 ) - مس : در سر مستان ( 17 ) - فر : راه دين ( 18 ) - فر : كز ميان