چون به تاريكى دَرست آبحيات * گنج وحدت در بُن چاهت دهند
چون سپيدى « 1 » تفرقست اندر رهش « 2 » * در سياهى راه كوتاهت دهند
بىسواد فقر تاريكست راه « 3 » * گر هزاران روى چون ماهت دهند
چون درون دل شد از فقرت « 4 » سياه * ره برون زين سبز خرگاهت دهند
در سواد « 5 » اعظم فقرست آنك « 6 » * نقطهء كلّى « 7 » با كراهت دهند
اى فريد اينجا « 8 » چو كوهى صبر كن * تا ازين خرمن يكى كاهت دهند « 9 »
327
قومى كه در فنا بدل يكدگر زيند * روزى هزار بار بميرند و بر زيند « 10 »
هر لحظهشان ز هجر بدَردى دگر كُشند * تا هر نفس ز وصل به جانى دگر زيند
در راه نه ببال و پر خويشتن « 11 » پرند * در عشق نه بجان و دل مختصر زيند
مانند گوى در خم چوگان حكم او * در « 12 » خاك راه « 13 » مانده و بىپا و سر زيند
از زندگى خويش بميرند همچو شمع * پس همچو شمع زندهء بىخواب و خور زيند
هامش
( 1 ) - سل : چون شنيدى تفرقه در راه او
( 2 ) - مه : از راه او . فر : در راه تو . مس : در راه او . نو : در راه دين
( 3 ) - مج و سل و فر و نو : تاريكت شود
( 4 ) - سل : از فرقت
( 5 ) - مج : سواد فقر شد اعظم از انك . مس : دل سواد اعظم فقرست
( 6 ) - فر : اشك
( 7 ) - مج : نقطه كل جزو اكراهست
( 8 ) - مه : آخر چه جويى صبر كن
( 9 ) - نو و مس :
نيز اين غزل را دارد
( 10 ) - سل : اين غزل را ندارد
( 11 ) - مه : خويش مىپرند
( 12 ) - مه : بر خاك
( 13 ) - مج : ره بمانده و