چون سير بىنهايت و چون عمر اندكست « 1 » * در اندكى هرآينه بسيار مىروند
تا روى كه بود كه ببينند روى دوست * روى پراشك و روى به ديوار مىروند
بىوصف گشتهاند ز هستى و نيستى * تا لاجرم نه مست و نه هشيار مىروند
از ذات « 2 » و از صفات چنان بىصفت شدند * كز خود نه گم شده نه پديدار مىروند
از مُشك اين حديث مگر بوى بردهاند * بر بوى آن بكلبهء عطّار مىروند
326
دل ز جان برگير تا راهت دهند * مُلك « 3 » دو عالم بيك آهت « 4 » دهند
چون تو برگيرى دل از جان مردوار * آنچه مىجويى هم « 5 » آنگاهت دهند
گر بسوزى « 6 » تا سحر هر شب چو شمع * تحفه از نقد « 7 » سحرگاهت دهند
گر گداى آستان « 8 » او شوى * هر زمانى مُلك صد شاهت دهند
گر بود آگاه جانت را جز او « 9 » * گوش مال جان بناگاهت دهند
لذّت دنيا اگر زهرت شود * شربت خاصان درگاهت دهند
تا نگردى بىنشان از هر دو كون * كى نشان « 10 » آن حرمگاهت دهند « 11 »
هامش
( 1 ) - فر و فى : عمر اندكند
( 2 ) - فى : ذات در صفات
( 3 ) - فر : بلك دو عالم . مه :
ملك صد عالم
( 4 ) - مج و مس : بيك راهت
( 5 ) - مج : مىجويند آنگاهت . فر و مس :
آنچه مىخواهى تو . سل : مىجويى تو
( 6 ) - فر : ور نسوزى
( 7 ) - مه : تحفه نقد .
فر : تحفه كى نقد
( 8 ) - سل : گداى آشناى . فر : گداى و آشناى . مه : اى گدا گر آشناى . مس : گر گدايى
( 9 ) - سل : جز اوى . مه : از جز او . مس : گر بود آگاهى جانت از او
( 10 ) - فر : نشانى از
( 11 ) - سل : اين بيت را ندارد