بر بساطى « 1 » كه عشق حاكم اوست * جان ببازند و پاكباز « 2 » آيند
گاه چون صبح بر « 3 » جهان خندند * گاه چون شمع در گداز آيند
گاه از شوق پرده در گردند * گاه از عشق پرده ساز « 4 » آيند
اين همه پردهها برآرايند * بو كه در پرده اهل راز آيند
چون نكو بنگرى به كار همه * عاقبت باز « 5 » در نياز آيند
اين همه كارها بجاى آرند * بو كه در خورد دلنواز آيند « 6 »
ماه رويا همه اسير تواند * چند در شيب و در فراز آيند « 7 »
تا به كى بىتو خون دل ريزند * تا به كى بىتو زير گاز آيند
وقت نامد كه عاشقان پيشت * از « 8 » سر صدهزار ناز آيند
پرده برگير « 9 » تا جهانى جان * پاىكوبان بپرده بازآيند
عاشقانى كه همچو عطّارند * در ره عشق بىمجاز آيند
324
اصحاب صدق چون قدم اندر صفا زنند * رو با خدا كنند و جهان را قفا زنند « 10 »
خطّ وجود را قلم قَهر در كشند * بر روى هر دو كون يكى پشت پا زنند
چون پا زنند دست گشايند از جهان * ترك فنا كنند و بقا را صلا زنند
دنيا و آخرت به يكى ذرّه نشمرند * ايشان نفس نفس كه زنند از خدا زنند
هرگه كه شان به بحر معانى فروبرند * بيمست آن زمان كه زمين بر سما زنند
دنيا و آخرت دو سرايست و عاشقان * قفل نفور بر در هر دو سرا زنند
بكرست هر سخن كه ز عطّار بشنوى * دانند آن كسان كه دَم از ماجرا زنند
هامش
( 1 ) - سل : در بساطى
( 2 ) - سل : سرفراز
( 3 ) - فر : در جهان
( 4 ) - مه : پرده باز
( 5 ) - مه : با در نياز . فر : بر در
( 6 ) - مج و سل : اين بيت را ندارد
( 7 ) - سل :
بو كه در خورد دلنواز آيند
( 8 ) - مج : از در
( 9 ) - مه : بردار
( 10 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد