تا ابد كامش ز شيرينى نگردد تلخ و تيز « 1 » * هر كه نام آن شكرلب بر زبان « 2 » مىافكند
تُركم آن دارد سر آن « 3 » چون ندارد چون كنم * هندوى خود را چنين در پا از آن مىافكند
همچو دف حلقه به گوش او شدم با اين همه * بر تنم چون چنگ هر رگ در فغان مىافكند « 4 »
گاهگاهى گويدم هستم يقين من زان تو * لاجرم عطّار را اندر گمان مىافكند « 5 »
322
سرمستى ما مردم هشيار ندانند * انكاركنان شيوهء اين كار ندانند « 6 »
در صومعه سجّاده نشينان مجازى * سوز دل آلوده خمّار ندانند
آنان كه بماندند پس پردهء پندار * احوال سراپردهء اسرار ندانند
ياران كه شبى فرقت ياران نكشيدند * اندوه شبان من بىيار ندانند
بىيار چو گويم بودم روى به ديوار * تا مدّعيان از پس ديوار ندانند
سوز جگر بلبل و دلتنگى غنچه * بر طرف چمن جز گل و گلزار ندانند
جمعى كه بدين درد گرفتار نگشتند * درمان دل خستهء عطّار ندانند
323
عاشقان چون به هوش بازآيند * پيش معشوق در نماز آيند
پيش شمع رخش چو پروانه * سر ببازند و سرفراز « 7 » آيند
در هوايى كه ذرّه خورشيدست * پر برآرند « 8 » و شاه بازآيند
هامش
( 1 ) - فر : تلخ نيز
( 2 ) - فر : در دهان
( 3 ) - فر : سرما
( 4 ) - فر : اين بيت را ندارد
( 5 ) - مه : اين بيت را ندارد
( 6 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد
( 7 ) - مج : پاكباز آيند
( 8 ) - مه : پر بريزند