همچو پروانه بنظّارهء او « 1 » شمع سپهر * پرزنان خويش برين گلشن خضرا فكند
خاك او زان شدهام تا چو ميى نوش كند * جرعهاى بوى لبش يافته بر ما فكند
چون دل سوخته اندر سر زلفش بستم * هر دم از دست بيندازد و در پا فكند
زلف در پاى چرا مىفكند « 2 » زانكه كمند * شرط آنست كه از زير « 3 » به بالا فكند
غمش از صومعه عطّار جگر سوخته را * هر نفس نعرهزنان بر سر غوغا فكند
320
چو تاب در سر آن زلف دلستان فكند * هزار فتنه و آشوب « 4 » در جهان فكند « 5 »
چو شور پستهء تو تلخيى كند « 6 » بشكر * هزار شور و شغب در شكرستان فكند
چو خلق را بسر آستين به خود خواند * بغمزهشان بكشد خون « 7 » بر آستان فكند
چو جشن ساخت بتان را « 8 » چو خاتمى شد ماه * كه بو كه خاتم مه نيز « 9 » در ميان فكند
هامش
( 1 ) - سل و فر : چندين شمع
( 2 ) - سل : مىفكنى
( 3 ) - سل و فر : از شيب
( 4 ) - سل و فر : بيكبار در جهان
( 5 ) - مج : اين غزل را ندارد
( 6 ) - سل : چون شور پسته تلخى كند بشكر . مه : تلخيى كند بجهان . فر : چو شين پسته تو تلخى كند چو شكر
( 7 ) - فر :
چون بر آستان
( 8 ) - فر : بيان را
( 9 ) - سل : تير