عشق تو بىرحمتر از آتشست * كآتشم از عشق ضمان مىكند
آتش سوزنده بجز تن نسوخت * عشق تو آهنگ بجان مىكند
هر كه ز زلف تو كشد سر چو موى * زلف تواش موىكشان مىكند
آنچه كه جُستند همه اهل دل * مردم چشم تو عيان مىكند
و آنچه كه صدسال كند رُستمى * زلف تو در نيم زمان مىكند
چون نزند « 1 » چشم خوشت تير چرخ * كابروى تو چرخ كمان مىكند
گر همه خورشيد سبكرو بود * پيش رخت سايه گران مىكند
هر كه كند وصف دهانت كه نيست * هست يقين كان به گمان مىكند
خطّ تو چون مهر نبوّت بنسخ * ختم همه حسن جهان مىكند
چون ز پى خضر همه سبز رُست * خطّ تو زان قصد نشان مىكند
چشمهء خضرست دهانت به حكم * خطّ تو سر سبزى از آن مىكند
پسته وان فستقى مغز او * دعوى آن خطّ و دهان مىكند
بىخبرى دى خطّ تو ديد و گفت * برگ گل از سبزه نهان مىكند
مىنشناسد كه دهانش ز خطّ * غاليه در غاليه دان مىكند
چون دهنش ثُقبهء سوزن فتاد * رشتهء آن ثُقبه ميان مىكند
دى ز دهانش شكرى خواستم * گفت كه نرمم به زبان مىكند
سود ندارد شكرى بىجگر * مىندهد زانكه زيان مىكند
كز نفس سردت و باران اشك * لالهء من برگ خزان مىكند
شفقت او بين كه رخم در سرشك * چون رخ خود لالهستان مىكند
شيوهء او مىنبد اندر فريد * گرچه ز صد شيوه بر آن مىكند
318
زلف شبرنگش شبيخون مىكند * وز سر هر موى صد خون مىكند « 2 »
هامش
( 1 ) - مس : چون بزند
( 2 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مس : دارد