خود تو چه آفتى كه چرخ از پى گوشمال من * هر نفسى به داورى بر سر مات مىكند
گرچه « 1 » فريد ، از جفا مىنكند سزاى تو * خطّ تو خود بدست « 2 » خود با تو سزات مىكند
316
هر كه عزم عشق رويش مىكند * عشق رويش همچو مويش مىكند « 3 »
هر كه ندهد « 4 » اين جهان را سه طلاق * همچو دزد چارسويش مىكند
او نيايد در طلب امّا ز شوق « 5 » * دل به صد جان « 6 » جستجويش مىكند
او نگردد نرم از اشكم « 7 » و ليك * اشك دايم شست و شويش مىكند
هر كه از چوگان زلفش بوى يافت * بىسر و بُن همچو گويش مىكند
هر كه در عشقش چو تير راست شد * چون كمان زه در گلويش مىكند
سرخ روى « 8 » او ببايد شد بقطع * هر كرا عشق آرزويش مىكند
سختدل « 9 » آهن نه بر آتش نگر * تا چگونه سرخ رويش مىكند
از درش عطّار را بويى رسيد * آه از آنجا مُشك بويش مىكند
317
عشق توام داغ چنان مىكند * كآتش سوزنده فغان مىكند « 10 »
بر دل من چون دل آتش بسوخت * بر سر من اشك فشان مىكند
درنگر آخر كه ز سوز دلم * چون دل آتش خفقان مىكند
هامش
( 1 ) - سل و فر و مس : عطار از جفاى تو مىنكند
( 2 ) - مه : بدست تو
( 3 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد . فر و فى و مس : دارد
( 4 ) - فى : هر كه او ندهد جهان . مس :
ندهد دو جهان را
( 5 ) - فى : او نيامد در طلب الا ز شوق
( 6 ) - فى : به صد جا
( 7 ) - فى : اشكى
( 8 ) - مس : روى عشق بايد شد
( 9 ) - فى : سخت بد آهن تو در آتش .
مس : سختتر ز آهن نهاى آتش نگر
( 10 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد