ضربت عشق با فريد آن كرد * كه ندانم كه صد كتاره كند
314
هر زمانى زلف را بندى كند * با دلآشفته پيوندى كند « 1 »
بس دل و جان را كه زلف سركشش * از سر مويى زبانبندى كند
لب گشايد تا ببينم وانگهى * ياريم چون آرزومندى كند
هر دو لب بربندد آرد قانعم * گر بيك قنديم خرسندى كند
ليك مىدانم كه دل نجهد بجان * گر نگاهى سوى آن قندى كند
گر بنالم صبر فرمايد مرا * دل چو خون شد صبر تا چندى كند
عشق او عطّار را شوريده كرد * كيست كين شوريده را بندى كند
315
دل ز ميان جان و دل قصد هوات مىكند * جان به اميد وصل تو عزم وفات مىكند « 2 »
گرچه نديد جان و دل از تو « 3 » وفا بههيچروى * بر سر صدهزار غم ياد جفات مىكند
مىنكند به صد قران تُرك كلاه « 4 » دار چرخ * آنچه ميان عاشقان بند قبات مىكند
خسرو يك سواره را بر رخ نطع نيلگون * لعل تو طرح مىنهد روى تو مات مىكند
جان و دلم بدلبرى زير و زبر همىكنى * وين تو نمىكنى بتا زلف دوتات مىكند
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد
( 2 ) - مج : اين غزل را ندارد
( 3 ) - سل : از تو هوا به هيچكس . فر : وفا به هيچوقت
( 4 ) - : سل كلاهوار