طاقت شمعش نبود خويش را * روى بشمع آرد و قربان كند
عشق رخش بس كه درين دايره « 1 » * همچو من و همچو تو حيران كند
زلف پريشانش بيك تار « 2 » موى * جملهء اسلام پريشان كند
ليك ز عكس رخ او ذرّهاى * بتكدهها جمله پرايمان كند
در غم عشقش دل عطّار را * درد ز حد رفت چه درمان كند
313
آفتاب رخ آشكاره كند * جگرم ز اشتياق پاره كند « 3 »
از پس پرده روى بنمايد * مهر و مه را دو پيشكاره كند
شوق رويش چو روى پر از اشك * روى خورشيد پرستاره كند
لعل دانى كه چيست رخش لبش * خون خارا ز سنگ خاره كند
هر كه او روى چون گلش خواهد * مدتى خار پشتواره كند
در ميان با كسى همىآيد * كان كس اوّل ز جان كناره كند
عاشقانى كه وصل او طلبند * همه را دوغ در كواره كند
بالغان در رهش چو طفل رهند * جمله را گور گاهواره كند
تا كسى روى او نداند باز * چهرهء مردم آشكاره كند
نور رويش ز هر دريچهء چشم * چون سيهپوش شد نظاره كند
عشق او در غلط بسى فكند * چون نداند كسى چه چاره كند
نتوانيم توبه كرد ز عشق * توبه را صدهزار هزارباره كند
شير عشقش چو پنجه بگشايد * عقل را طفل شيرخواره كند
زور يكذرّه عشق چندانست * كه ز هر سو جهان گذاره كند
هامش
( 1 ) - سل و فر : باديه
( 2 ) - سل : تاى موى
( 3 ) - مج و سل و مه و فر : اين غزل را ندارد مس : دارد