تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
ماه رويت چو ز رخ در تابد « 1 » * ذرّه را با فلك انباز كند
همه ذرّات جهان را رخ تو * همچو خورشيد سرافراز كند
وه كه ديوانگى عشق ترا * عقل پُرحيله « 2 » چه اعزاز كند
ماه دردق و « 3 » ورم مانده و باز « 4 » * بر اميد تو تك و تاز كند « 5 »
گفته بودى كه برو ور نروى « 6 » * زلف من كشتن « 7 » تو ساز كند
سر نه پيچم اگر از هر « 8 » سر موى * سر زلف تو سرانداز كند
به سخن « 9 » گرچه منم عيسى دم * جزع تو « 10 » دعوى ايجاز كند
عنبر زلف تو عطّارم كرد * و اطلس روى « 11 » تو بزّاز كند

312

هر كه درين دايره دوران كند * نقطهء دل آينهء جان كند « 12 »
چون رخ جان ز آينهء « 13 » دل بديد * جان خود آئينهء جانان « 14 » كند
گر كند اندر رخ جانان نظر * شرط وى آنست كه پنهان كند
ور نظرش از نظر آگه بود * دور فتد از ره و تاوان كند
گر همه يك مور ادب « 15 » گوش داشت * رونق خود همچو سليمان كند
مرد ره آنست « 16 » كه در راه عشق * هر چه كند جمله بفرمان كند
كى بود آن مرد گدا « 17 » مرد آنك * عزم بخلوتگه سلطان « 18 » كند
كار تو آنست كه پروانه‌وار * جان تو بر شمع سرافشان كند
راست چو پروانه به سوداى شمع « 19 » * تيز برون تازد و جولان « 20 » كند
هامش
( 1 ) - مه و فر : ماه رويا چو رخت در تابد ( 2 ) - مج : بر حيلهء ( 3 ) - سل و فر : دق ورم ( 4 ) - سل : ماند باز . مه : مانده باز ( 5 ) - مج : اين بيت را ندارد ( 6 ) - سل و فر : گر نروى ( 7 ) - سل : كين ترا . فر : كشتن من ( 8 ) - مه : گرم از هر مويى ( 9 ) - سل : در سخن ( 10 ) - سل : زلف تو ( 11 ) - مج و فر و مه : اطلس روى ( 12 ) - مه : اين غزل را ندارد ( 13 ) - فر : آينه دل ( 14 ) - فر : جاى خودش آينه جان كند ( 15 ) - فر : يك مو ز ادب . مس : ور همه مورست و ادب گوش داشت ( 16 ) - سل : مرد حق اينست ( 17 ) - مس : رند گدا ( 18 ) - سل : خلوتگه جانان ( 19 ) - سل : كه پروانه به سوداى عشق ( 20 ) - فر : دوران