گرچه دل خراب من از مى عشق مست شد * ليك صبوح وصل را نعره به هوش مىزند
دل چو حريف « 1 » درد شد ساقى اوست جان ما * دل مى « 2 » عشق مىخورد جان دم نوش مىزند
تا دل من بمفلسى از همه كون در « 3 » گذشت * از همه كينه مىكشد بر همه دوش مىزند
تا ز شراب شوق تو دل بچشيد جرعهاى * جملهء پند زاهدان از پس گوش « 4 » مىزند
اى دلخسته نيستى مرد مقام عاشقى * سير شدى ز خود « 5 » مگر خون تو جوش مىزند
جان فريد از بلى مست مى الست شد * شايد اگر ببوى او لاف سروش مىزند
311
چون لبش درج گهر باز كند * عقل را حاملهء راز كند
يا رب از عشق شكر خندهء او « 6 » * طوطى روح چه پرواز كند
هيچكس زهره ندارد كه دمى * صفت آن لب دمساز كند
تير باران همهء شادى دل * غم آن غمزهء غمّاز كند
راست كان ترك پرىچهره چو صبح * زلف شبرنگ ز رخ باز كند
نتوان گفت كه هندوى بصر * از چه زنگىّ « 7 » دل آغاز كند
ناز او چون خوشم آيد نكند * ور كند ناز به صد ناز كند « 8 »
هامش
( 1 ) - سل : دل كه حريف درد تست
( 2 ) - سل : دم عشق
( 3 ) - سل : بر گذشت
( 4 ) - فر :
دوش
( 5 ) - سل : مگر ز خود
( 6 ) - سل : شكر خنده تو
( 7 ) - مه : زنگىدلى
( 8 ) - فر : اين بيت را ندارد