هر دو عالم تخت خود بينند از روى صفت « 1 » * لاجرم در يك نفس از هر دو عالم بگذرند
از ره صورت ز عالم ذرّهاى باشند « 2 » و بس * ليكن از راه « 3 » صفت عالم به چيزى نشمرند
فوق ايشانست در صورت دو عالم در نظر * ليكن ايشان در صفت از هر دو عالم برترند
عالم صغرى به صورت « 4 » عالم كبرى باصل * اصغرند از صورت و از راه معنى اكبرند
جمله غوّاصند در درياى وحدت لاجرم * گرچه بسيارند ليكن در صفت يك گوهرند « 5 »
روز و شب « 6 » عطّار را از بهر شرح راه عشق * هم بهمّت دل دهند و هم بدل جان پرورند « 7 »
310
از مى عشق نيستى هر كه خروش مىزند * عشق تو « 8 » عقل و جانش را خانهفروش مىزند « 9 »
عاشق عشق تو شدم از دل « 10 » و جان كه عشق تو * پرده نهفته مىدرد زخم خموش مىزند
دل چو ز دُرد درد تو مست خراب مىشود * عمر وداع مىكند عقل خروش مىزند
هامش
( 1 ) - مج : تخت خود بينند از روى صفت هر دو جهان
( 2 ) - مج : ذرهاى يابند
( 3 ) - مه :
از روى
( 4 ) - فر : مفرع و عالم
( 5 ) - سل : چو برند
( 6 ) - سل و فر : دايما عطار
( 7 ) - مس : اين بيت را كه به نظر الحاقى مىآيد اضافه دارد :گر زند عطار بىاين يك نفس در راه او * آن نفس را دمبهدم بر جان او تاوان برند( 8 ) - سل : چو عقل
( 9 ) - مج و مه : اين غزل را ندارد
( 10 ) - فر : از دو جهان كه