جمله رويا روى و پشتاپشت « 1 » و هم درد آمدند * نعره و فرياد از هفت آسمان برداشتند
چون دهان او به قدر ذرّهاى شد آشكار * هر نفس صد گنج پرگوهر از آن برداشتند
زلف او چون پردهء عشّاق « 2 » آمد زان خوشست * گر ز زلف او نوايى هر زمان برداشتند
جملهء تُركان ز شوق ابروى و مژگان او * نيك پى بردند اگر تير و كمان برداشتند
در تعجب ماندهام تا عاشقان بىخبر * چون نشان نيست از ميانش چون نشان برداشتند
وصف يكيك عضو او كردم و ليكن بر كنار * چون رسيدم با ميانش از ميان برداشتند
چون ز لعلش زندگىّ و آب حيوان يافتند * مردگان در خاك گورستان فغان برداشتند
خازنان هشت جنّت عاشق رويش شدند * در ثناى او چو سوسن ده زبان برداشتند
چون تخلّص را درآمد وقت جشنى ساختند * جام بر ياد خداوند جهان برداشتند
چون خداوند جهان عطّار خود را بنده خواند * خازنان خلد دست دُرفشان برداشتند
308
چون سيمبران روى بگلزار نهادند * گل را ز رخ چون گل خود خار نهادند « 3 »
هامش
( 1 ) - مس : روباروى پشتاپشت هم
( 2 ) - مس : هر زمان
( 3 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد