تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 238

مساهمون:

ص٢٣٨
از بس كه ز درياى دلم موج گهر خاست * ترسم كه درين واقعه عطّار نماند « 1 »

306

آن را كه غمت به خويش خواند * شادى جهان غم تو داند « 2 »
چون سلطنتت بدل درآيد * از خويشتنش فرا ستاند
ور هيچ نقاب برگشايى * يك‌ذرّه وجود كس نماند
چون نيست شوند در ره هست * جان را بكمال دل رساند
زان پس نظرت بدست گيرى * عشق تو قيامتى براند
جان را دو جهان تمام بايد * تا بر سگ كوى تو فشاند
چون بگشايى ز پاى دل بند * جان بند نهاد بگسلاند
هر پرده كه پيش او درآيد * از قوّت عشق بردراند
ساقىّ محبتش بهر گام * ذوق مى عشق مىچشاند
وقتست كه جان مست عطّار * ابلق ز جهان برون جهاند

307

چون تتق از روى آن شمع جهان برداشتند * همچو پروانه جهانى دل ز جان برداشتند « 3 »
چهره‌اى ديدند جانبازان كه جان در باختند * بهره‌اى گويى ز عمر جاودان برداشتند
چون سبك‌روحىّ او ديدند مخموران عشق * سربه‌سر بر روى او رطل گران برداشتند
هامش
( 1 ) - سل : اين بيت را ندارد ( 2 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد ( 3 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد