حاصل عطّار در « 1 » سوداى تو * ديدهاى گريان دلى « 2 » بريان بماند
303
اى دريغا كان همه پندار دانايى نماند * جز دل ديوانهء مدهوش سودايى نماند « 3 »
گفتم از خلق جهان بالاترم در مرتبت * چون بوحدت آمدم زيرىّ و بالايى « 4 » نماند
تا محقّق شد كه خلوت در حقيقت وحدتست * اين زمان عطّار را پرواى تنهايى نماند
304
دلم بىعشق تو يكدم نماند * چه مىگويم كه جانم هم نماند « 5 »
چو با زلفت نهم صد كار بر هم * يكى چون زلف تو بر هم نماند
و اگر صد « 6 » توبهء محكم بيارم « 7 » * ز شوق تو يكى محكم نماند
جهان عشق تو نادر جهانيست * كه آنجا « 8 » رسم مدح و ذم نماند
دلى كز عشق عين درد گردد * ز دردش در جهان مرهم نماند
اگر يكذرّه از اندوهء نايافت * بعالم بر نهى عالم نماند
كسى كو در غم عشقت « 9 » فروشد * ز دو كونش بيك « 10 » جو غم نماند
مزن دم پيش كس از سرّ اين كار * كه يك همدم ترا همدم نماند
اگر چه آينه نقش تو دارد * چو با او دم زنى « 11 » محرم نماند
هامش
( 1 ) - سل : از سودا . فر : اندر عشق تو
( 2 ) - مج : دل بريان
( 3 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد فقط مم : دارد
( 4 ) - در اصل : [ به وحدت آمد زير و بالايى ] تصحيح قياسى است
( 5 ) - مه و فر : اين غزل را ندارد
( 6 ) - مج : اگر صد
( 7 ) - مج : بدارم
( 8 ) - سل :
كه در وى رسم
( 9 ) - سل : عشقش
( 10 ) - سل : يكى جو
( 11 ) - مج : دم نهى