اگر عطّار بىدرد تو ماند * بجان تازه بدل خرم نماند « 1 »
305
گرد ره « 2 » تو كعبه و خمّار نماند * يكدل ز مى عشق تو هشيار نماند
ور يكسرموى از رخ تو روى نمايد « 3 » * بر روى « 4 » زمين خرقه و زنّار نماند
و آن را كه « 5 » دمى روى نمايى ز دو عالم * آن سوخته را جز غم تو كار نماند
گر برفكنى « 6 » پرده از آن چهرهء زيبا * از چهرهء خورشيد و مه آثار نماند
جان چون بگشايد برخت ديده كه جان را « 7 » * با نور رخت ديده « 8 » و ديدار نماند
گر وحدت خود را بقلاوز فرستى * از وحدت تو هستى « 9 » ديّار نماند
جانا ز مى عشق تو يك « 10 » قطره بدل ده * تا در دو جهان يكدل بيدار « 11 » نماند
در خواب كن « 12 » اين سوختگان را از مى « 13 » عشق * تا جز تو كسى محرم اسرار نماند
هامش
( 1 ) - نو و مس : نيز اين غزل را دارد
( 2 ) - فر : اندر ره
( 3 ) - فر : گر يك سر مويى ز رخت پرده نمايد
( 4 ) - مه و فر : در روى
( 5 ) - مج و سل و مه : آن را كه
( 6 ) - مه : ور برفكنى
( 7 ) - مه : دل چون بگشايد ز رخت پردهء جان را . مج : چون جان .
فر : هرگه كه گشايى ز رخت پردهء ديده
( 8 ) - فر : در روى زمين ديده
( 9 ) - سل :
هستى و ديدار
( 10 ) - سل و مه : يكى قطره
( 11 ) - مه و مس : هشيار
( 12 ) - سل و فر :
كنى سوختگان را
( 13 ) - سل : به مى عشق