تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 233

مساهمون:

ص٢٣٣

299

نه قدر وصال تو هر مختصرى داند * نه قيمت عشق تو هر بىخبرى داند
هر عاشق سرگردان كز عشق تو جان بدهد « 1 » * او قيمت عشق « 2 » تو آخر قدرى داند
آن لحظه كه پروانه در پرتو شمع افتد * كفرست اگر خود را بالى و پرى داند
سگ به ز كسى باشد كو پيش سگ كويت « 3 » * دل‌را محلى بيند جان را خطرى داند « 4 »
گمراه كسى باشد كاندر همه عمر خود « 5 » * از خاك سر كويت خود را گذرى داند « 6 »
مرتد بود آن غافل كاندر « 7 » دو جهان يكدم * جز تو دگرى بيند جز تو دگرى داند
برخاست ز جان و دل عطّار به صد منزل * در راه تو كس هرگز به زين سفرى داند « 8 »

300

دلى كز عشق تو جان برفشاند * ز كفر زلف ايمان برفشاند « 9 »
دلى بايد كه گر « 10 » صد جان دهندش * صد و يك جان به جانان برفشاند
هامش
( 1 ) - فر : ندهد ( 2 ) - سل و مه و فر : او قدر وصال تو ( 3 ) - فر : كاندر همه عمر خود ( 4 ) - فر : از پيش سر كويت خود را گذرى داند ( 5 ) - فر : گمراه بود آن‌كس كو پيش سگ كويت ( 6 ) - سل : از پيش سگ كويت راهى گذرى داند . مه : از پيش سگ كويت راه گذرى داند . فر : دل را محلى بيند جان را خطرى داند ( 7 ) - فر : كو در دو جهان ( 8 ) - نو : نيز اين غزل را دارد ( 9 ) - مه : اين غزل را ندارد ( 10 ) - فر : كه از