مرد جانى جمع شو بگذر ز نفس * زانكه دل در تو پريشان بستهاند
در علفزارى چه خواهى كرد تو * چون تو را در قيد سلطان بستهاند
قرب سلطان جوى و مهمانى مخواه * كان خيال از بهر مهمان بستهاند
جان بما ده تا همه جانان شوى * كين همه از بهر جانان بستهاند
همچنين يكيك صفت مىكن قياس * كان همه زنجير از اينسان بستهاند
تو بيك يكراه مىبر سوى دوست * ليك دشوارست و آسان بستهاند
چون به پيشان راه بردى ، برگشاد * بر تو هر در كان ز پيشان بستهاند
چون رسى آنجا شود روشن ترا * پردهاى كز كفر و ايمان بستهاند
جز بتوحيدت نگردد آشكار * آنچه در جان تو پنهان بستهاند
جان عطّار اى عجب چون سايهايست * ليك در خورشيد رخشان بستهاند
298
ز لعلت زكاتى شكر مىستاند * ز رويت براتى قمر مىستاند « 1 »
بيك لحظه چشمت ز عشّاق صد جان * بيك غمزهء حيلهگر مىستاند
سزد گر ز رشك نظر خون شود دل * كه داد از جمالت نظر مىستاند
خطت طوطى است آب حيوانش در بر * كزان آب حيوان شكر مىستاند
زهى تركتازى كه لوح چو سيمت * خطى سبزم آورد و زرد مىستاند
مرا نيست زر چون دهم زر و ليكن * دهم در عوض جان اگر مىستاند
مرا گفت جان را خطر نيست زر ده * كه چشمم زر بىخطر مىستاند
اگر چه لبت خشك و چشمت تر آمد * مخور غم كه زر خشك و تر مىستاند
عيار از رخ زرد عطّار دارد * زرى كان بت سيمبر مىستاند
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد