تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩
بسى دستان بكردم ليك در دست * سر زلفش بدستانم نيامد
سر زلفش بسى دارد ره دور * ولى يك ره بپايانم نيامد
چگونه آن همه ره پيش گيرم * كه آن ره جز پريشانم نيامد
بسى هندوست زلف كافرش را * يكى ز انها مسلمانم نيامد
به آسانى ز زلفش سر نه پيچم * كه با عطّار آسانم نيامد

293

عاشقان زنده‌دل بنام تواند * تشنهء جرعه‌اى ز جام تواند « 1 »
تا به سلطانى اندر آمده‌اى * دل و جان بندهء غلام تواند
زير بار امانت غم تو * تو سنان زمانه رام تواند
سركشان بر اميد يك دانه * دانه ناديده صيد دام تواند
كاملان وقت آزمايش تو * در ره عشق ناتمام تواند
رهنمايان راه بين شب و روز * در تماشاى احترام تواند
صدهزار اهل درد وقت سحر * آرزومند يك پيام تواند
همچو عطّار بىدلان دگر * زندهء يادگار نام تواند

294

آنها كه در هواى تو جانها بداده‌اند * از بىنشانى تو نشانها بداده‌اند « 2 »
من در ميانه هيچ كسم وز زبان من * اين شرحها كه مىرود آنها بداده‌اند
هامش
( 1 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد ( 2 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مس : دارد