به صد شتاب برون رفت عقل جامه بدندان * چو ديد ديده كه آن بُت به صد شتاب درآمد
چو زلف او دل پُرتاب من ببرد بغارت * ز زلف او بدل من هزار تاب درآمد
خراب گشتم و بى خود اگرچه باده نخوردم * چو ترك من ز سر بيخودى خراب درآمد
نهاد شمع و شرابى كه شيشه شعله زد از وى * چو باد خورد و چو آتش به كار آب درآمد
شراب و شاهد و شمع من وز گوشهء مجلس * همى نسيم گل و نور ماهتاب درآمد
شكست توبه سنگينم آبگينه چنان خوش * كزان خوشى بدل من صد اضطراب درآمد
چو توبهء من بىدل شكستى اى بت دلبر * نمك بده ز لبت كز دلم كباب درآمد
بيار باده و زلفت گره مزن بستيزه * كه فتنه از گره زلف تو ز خواب درآمد
شراب نوش كه از سرخى رخ چو گل تو * هزار زردى خجلت بآفتاب درآمد
كه مىنمايد عطّار را رهى كه گريزد * كه همچو سيل ز هر سو نبيد ناب درآمد