آخر سپند بايد بهر چنان جمالى * دردا كه هيچكس را اين كار بر نيامد
پيش تو محو گشتند اوّل قدم همهكس * هرگز دوم قدم را يك راهبر نيامد
چون گام اوّل از خود جمله شدند فانى « 1 » * كس را بگام ديگر رنج گذر نيامد
ما سايه و تو خورشيد آرى شگفت نبود * خورشيد سايهاى را گر در نظر نيامد
كه سر نهاد روزى بر پاى « 2 » درد عشقت * تا در رهت چو گويى بىپا و سر نيامد
كه گوشهء جگر خواند « 3 » او از ميان جانت * تا از ميان جانش بوى جگر نيامد
چندانكه برگشادم بر دل در « 4 » معانى * عطّار را از آن در جز دردسر نيامد
292
دلا ديدى كه جانانم نيامد * به درد آمد بدرمانم نيامد « 5 »
بدندان مىگزم لب را كه هرگز * لب لعلش بدندانم نيامد
نديديم هيچ روزى تير مژگانش * كه جوى خون بمژگانم نيامد
نديديم هيچ وقتى لعل خندانش * كه خون از چشم گريانم نيامد
چه تابى بود در زلف چو شستش * كه آن صد بار در جانم نيامد
هامش
( 1 ) - مس : فانى شدند كلى
( 2 ) - فى : يك سر نهاده روزى در پاى
( 3 ) - مس : جگر خواست
( 4 ) - فر و فى : ز در معانى
( 5 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد .
مس : دارد