از حسرت آن عنبر و ديباى نوآيين * فرياد ز بزّاز و ز عطّار برآمد
رشكست بتان را ز بناگوش و خط او * گويند همى كز گل او خار برآمد
اين نكته ندانند كه ايزد نظرى كرد * تا سنبل و شمشاد ز گلزار برآمد
در صورت آن ترك خطا هر كه نگه كرد * بى خود شد و فرياد ازو زار برآمد
286
نقد قدم از مخزن اسرار برآمد * خود بود كه خود بر سر بازار برآمد « 1 »
چون گنج عيان شد * بر خود نگران شد
در كسوت ابريشم و پشم آمد و پنبه * خود بر صف جبّه و دستار برآمد
تا خلق بپوشند * لبس همه سان شد
در موسم نيسان ز سما شد سوى دريا * در بحر به شكل دُر شهوار برآمد
در كسوت قطره * در گوش نهان شد
در شكل بتان خواست كه خود را بپرستد * خود گشت بت و خود به پرستار برآمد
خود را بپرستد * خود عين بتان شد
از بهر خود ايوان و سرا خواست كه سازد * در صورت سقف و در و ديوار برآمد
قصرى ز بشر ساخت * خود خانه و مان شد
خود بر تن خود نيش جفا زد ز سر قهر * خود بر صفت مردم بيمار برآمد
خود مرهم خود گشت * خود فاتحه خوان شد
اشعار مپندار اگر چشم سرت هست * آنچه به زبان از دل عطّار برآمد
رازيست نهفته * اين بود كه آن شد
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر و مه و فى : ندارد . مم : دارد