دل عطّار سرّ دوستى يافت * ولى وقتى كه خود را دشمن آمد
283
لعل تو بجانفزايى آمد * چشم تو بدلربايى آمد « 1 »
چون صد گر هم فتاد در كار * زلفت به گرهگشايى آمد
با زنگى « 2 » خال تو كه بر ماه * در جلوهء خودنمايى آمد
در ديدهء آفتاب روشن * چون نقطهء روشنايى آمد
با چشم تو مىبباختم جان * چون چشم تو درد غايى آمد
بگريخت دلم ز چشم تو زود * و آواره ز بىوفايى آمد
در حلقهء زلفت آن دم افتاد * كز چشم تواش رهايى آمد
هرگاه كه بگذرى ببازار * گويند بجانفزايى آمد
يكتايى ماه شق شد از رشك * تا سرو تو در دوتايى آمد
بنشين و دگر مرو اگر چه * در كار تو صد روايى آمد
دانى نبود صواب اسلام * آنجا كه بت ختايى آمد
بردى دلم و بحل بكردم * و اشكم همه در گوايى آمد
در كار من جدا فتاده * چندين خلل از جدايى آمد
بيگانه مباش زانكه عطّار * پيش تو بآشنايى آمد
284
دى پير من از كوى خرابات برآمد * وز دلشدگان « 3 » نعرهء هيهات برآمد « 4 »
شوريده به محراب فنا « 5 » سر ببر افكند * سرمست بمعراج مناجات برآمد
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد
( 2 ) - مه : تاريكى
( 3 ) - سل : از دلشدگان
( 4 ) - مه : اين غزل را ندارد
( 5 ) - مج و فر : به بازار فنا