جون دُردى « 1 » جانان بره سينه « 2 » فروريخت * از مشرق جان صبح تحيّات برآمد
چون دوست نقاب از رخ پرنور برانداخت * با « 3 » دوست فروشد بمقامات برآمد
آن ديده « 4 » كزان ديده « 5 » توان ديد « 6 » جمالش * آن ديده پديد آمد و حاجات برآمد
مقصود بحاصل شد و مطلوب بتعين « 7 » * محبوب قرين گشت و مهمّات برآمد
بد « 8 » باز جهان بود بدان « 9 » كوى فروشد * و اقبال بدان بود كه شهمات برآمد
دين داشت و كرامات « 10 » و بيك جرعه « 11 » مى عشق * بىخود شد و از دين و كرامات برآمد
عطّار بدين كوى « 12 » سراسيمه همىگشت * تا نفى شد و از ره اثبات برآمد « 13 »
285
يك روز بتم مست ببازار برآمد * گرد از دل عشاق بيكبار برآمد « 14 »
صد دلشده را از غم او روز فروشد * صد شيفته را از رخ او كار برآمد
رخسار و خطش بود چو ديبا و چو عنبر * تا هر دو بهم كرد خريدار برآمد
هامش
( 1 ) - سل : در ره مج : از ره
( 2 ) - سل و فر : ببر سينه فروشد . مج : بره نعره فروشد
( 3 ) - سل : در دوست
( 4 ) - سل : اين ديده
( 5 ) - فر : آن در گران ديده
( 6 ) - سل :
فروديد جمالش
( 7 ) - سل و مس : معين
( 8 ) - فر : به باز
( 9 ) - مج و فر : بد بود بدان بد كه بدين كوى
( 10 ) - سل و فر : كرامات بيك
( 11 ) - سل و مس : قطره مى
( 12 ) - مج : بوى سراسيمه
( 13 ) - سل : اين بيت را ندارد
( 14 ) - مج و سل و فر :
اين غزل را ندارد