گر بقا بيندت فنا كندت * ور فنا يابدت بقا بخشد
هر نفس صدهزار خاك شوند * تا چنين دولتى كرا بخشد
چون ببازى تو جمله تو بر تو * گر تو بىتو شوى ترا بخشد
گر ترا چشم راهبينست بران * راه چشم ترا ضيا بخشد
و گرت چشم تيرگى دارد * راهت از گرد توتيا بخشد
همچو نى شو تهى ز دعوى و لاف * تا دمت روح را صفا بخشد
گر بسوزى ز شعله نور دهد * ور بسازى بسى نوا بخشد
گر درين ره فريد كشته شود * اولين گام خونبها بخشد
273
هر زمانم عشق ماهى در كشاكش مىكشد * آتش سوداى او جانم در آتش مىكشد « 1 »
تا دل مسكين من در آتش حسنش فتاد * گاه مىسوزد چو عود و گه دمى خوش مىكشد
شحنهء سوداى او شوريدگان عشق را * هر نفس چون خونيان اندر كشاكش مىكشد
عشق را با هفت چرخ و شش جهت آرام نيست * لاجرم نه بار هفت و نى غم شش مىكشد
جمع بايد بود بر راهى چو موران روز و شب * هر كرا دل سوى آن زلف مشوّش مىكشد
خاطر عطّار از نور معانى در سخن * آفتاب تير بر چرخ منقّش مىكشد
هامش
( 1 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد