اگر از نقطهء تقوى « 1 » بگردد يك دمت ديده * سزاى ديدهء گرديده ميلِ آتشين « 2 » باشد
تو اى عطّار « 3 » محكم كن قدم در جادهء معنى « 4 » * كه اندر خاتم معنى « 5 » لقاى حق نگين باشد « 6 »
271
حديث فقر را محرم نباشد * و گر باشد مگر ز آدم نباشد « 7 »
طبايع را نباشد آنچنان خوى * كه هرگز رخش چون رستم نباشد
سخن مىرفت دوش از لوح محفوظ * نگه كردم چو جام جم نباشد
هر آنكس كو از اين يك جرعه نوشيد * مر او را كعبه و زمزم نباشد
سليمانوار مىشو منطق الطير * روا گر تخت ور خاتم نباشد
پس اكنون كيست محرم در ره فقر * دلى كو را نشاط و غم نباشد
مجرّد باش دايم چونكه عطّار * سوار فقر را پرچم نباشد
272
عشقت ايمان و جان بما بخشد * ليك بىعلّتى عطا بخشد « 8 »
نيست علّت كه ملك صد سلطان * در زمانى بيك گدا بخشد
گر همه طاعتى بجاى آرى * هر يكى را صدت جزا بخشد
ليك گنجى كه قسم عشّاقست * عشق بىچون و بىچرا بخشد
نيست كس را خبر كه پرتو عشق * بكجا آيد و كجا بخشد
ذرّهاى گر ز پروه درتابد * شرق تا غرب كيميا بخشد
هامش
( 1 ) - مج : نقطه دعوى
( 2 ) - فر : ديده كجبين ز ميل آهنين
( 3 ) - مج : تويى عطار
( 4 ) - سل : بر جاده . فر و مه : در نقطه تقوى
( 5 ) - فر و مه : خاتم تقوى
( 6 ) - نو و مس :
نيز اين غزل را دارد
( 7 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد
( 8 ) - مج و سل و فر :
اين غزل را ندارد