تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
بجاى تو چون اصل كارست باقى * اگر تو نباشى بسى كار باشد
درين راه اگر تا ابد فكر برود * مپندار سرّى كه پندار باشد
اگر جان عطّار اين بوى يابد * يقين دان كه آن دم نه عطّار باشد

269

دلى كز عشق او بيمار باشد * علاج درد او ديدار باشد « 1 »
نچيده يك گل از باغ وصالش * مدام از هجر او پرخار باشد
اگر بويى بيابد از وصالش * ازين هستيش ننگ و عار باشد
چو گردد نيست اندر راه معشوق * ز خود بى خود شود پس يار باشد
چو رويش ديد ايمان برفشاند * وزان پس طالب زنّار باشد
چو از زنّار زلفش بوى يابد * ز نام و ننگ خود بيزار باشد
چو بگزيند ز هستى نيستى را * بكل با هر كسش اقرار باشد
و گر با هستى خود انس دارد * بهر كارش هزار انكار باشد
و زان پس پرده‌ها آيد پديدار * حجاب اندر حجاب انبار باشد
و ليكن چون هدايت دست گيرد * فغان و نعره موسىوار باشد
بيك نعره بسوزد پرده‌ها را * پس آنگه عالم ديدار باشد
چو ره دادند او را در حرمگاه * گهى در نور و گه در نار باشد

270

چه دانستم كه اين درياى بىپايان چنين باشد * بخارش آسمان گردد كف دريا زمين باشد
لب دريا همه كفرست و دريا جمله دين‌دارى « 2 » * و ليكن گوهر دريا و راى كفر و دين باشد
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد ( 2 ) - فر و مس : دين‌داران
ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 211 | فريد الدين العطار النيسابوري / تقى تفضلى