267
تا دل لايعقلم ديوانه شد * در جهان عشق تو افسانه شد
آشنايى يافت با سوداى تو * وز همه كار جهان بيگانه شد
پيش شمع روى چون خورشيد تو * صدهزاران جان و دل پروانه شد « 1 »
مرغ عقل و جان اسير دام تو * همچو آدم « 2 » از پى يك دانه شد
نه كه « 3 » مرغ جان ز خانه رفته بود * ره « 4 » بياموخت و بسوى خانه شد
بود تردامن در « 5 » اوّل چون زنان * و آخر « 6 » اندر كار تو مردانه شد
مرديش اين « 7 » بود كاندر عشق تو * مست پيشت « 8 » آمد و ديوانه شد
مىندانم « 9 » تا دل عطّار هيچ * شد ترا شايسته هرگز يا نشد « 10 »
268
كسى كز حقيقت خبردار باشد * جهان را بر او چه مقدار باشد « 11 »
جهان وزن جايى پديدار آرد * كه در ديده او را پديدار باشد
بلى ديدهاى كز حقيقت گشايد * جهان پيش او ذرّه كردار باشد
غلط گفتم آن ذرّهاى گر بود هم * چو زان چشم بينى تو بسيار باشد
كسى را كه دو كون يك قطره گردد * ببين تا درونش چه بر كار باشد
اگر سايهء باطن او نباشد * كجا گردش چرخ دوّار باشد
نباشد خبر يك سر مويش از خود * بقاى ابد را سزاوار باشد
كسى را كه تيمار دادش بقا شد * فنا گشتن از خود چه تيمار باشد
غم خود مخور تا ترا ذرّه ذرّه * به صد وجه پيوسته غمخوار باشد
هامش
( 1 ) - مج : اين بيت را ندارد
( 2 ) - فر : همچو مرغى
( 3 ) - سل و مه و مس : نى كه
( 4 ) - فر : نياموخت
( 5 ) - سل : ز اول . مه : از اول
( 6 ) - مج : آخر
( 7 ) - سل :
آن بود
( 8 ) - فر : پيش تو . مج : آمد پيشت و . مه : پيشت آمد
( 9 ) - سل : من ندانم
( 10 ) - نو و مس : نيز اين غزل را دارد
( 11 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد