برقى « 1 » برون جست از قدم بركند گيتى را ز هم * پس « 2 » نور وحدت زد علم تا « 3 » ما و من افتاده شد
ما « 4 » چون فتاديم از وطن زان خستهايم و ممتحن * دل كى نهد بر خويشتن هر كز « 5 » وطن افتاده شد
حلّاج همچون « 6 » رستمى خوش « 7 » با وطن آمد همى * كاندر « 8 » گلوى وى « 9 » دمى « 10 » بند از رسن « 11 » افتاده شد
ساقى بجاى مصحفش جامى نهاده بر كفش * و آتش « 12 » ز جان پرتفش در پيرهن افتاده شد
مى خورد تا شد نعرهزن پس نعره « 13 » زد بىما و من * آزاد گشت از خويشتن بىخويشتن افتاده شد « 14 »
چون قوت ديگر داشت اوزان صبر ديگر داشت او * يك لقمهاى برداشت او باز از دهن افتاده « 15 » شد
در هيبت حالى چنان گشتند مردان چون زنان * چه خيزد از تردامنان چو تهمتن افتاده شد
در جنب اين كارگران گشتند فانى صفدران « 16 » * هم بت شد « 17 » و هم بتگران هم بتشكن افتاده شد
عطّار ازين معنى همىدارد بدل در عالمى * چون مىنيابد محرمى دل بر سخن افتاده شد
هامش
( 1 ) - سل : سرى بتابيد
( 2 ) - سل و فر : تا نور
( 3 ) - سل و فر : پس ما
( 4 ) - فر : ما كه
( 5 ) - فر : آن كز وطن
( 6 ) - سل : حلاج خوش چون رستمى سوى وطن
( 7 ) - فر : چون با وطن
( 8 ) - فر : اندر
( 9 ) - سل : گلوى او
( 10 ) - فر : همىبند
( 11 ) - سل : بند و رسن
( 12 ) - فر : آتش
( 13 ) - فر : نعره زن
( 14 ) - سل : اين بيت را ندارد
( 15 ) - مج و سل و فر : اين بيت و بيت بعد را ندارد
( 16 ) - فر : در جام آن صاف كران ماندند حيران صفدران
( 17 ) - فر : هم بت شكست و بتگران